پاینده ایران
درود.
در این روزها که تنهایی غوغا می کند، نگاشتن یک کلمه که از اعماق ذهن بیرون کشیده شده، کار آسانی نیست.
وردپرس فیلتر شده و فکر نکنم به این زودی ها از فیلتر بیاد بیرون، مگر اینکه آقا به شکستن حصر وردپرس فرمان دهند، و آنگاه است که آقای حیاتی در اخبار سراسری اعلام می کند: شنونگان عزیز توجه فرمایید! شنونگان عزیز توجه فرمایید! وردپرس، شهر آزادی، آزاد شد.
با چند تا از دوستام مشورت کردم و تصمیم گرفتم که برای اینکه تو این همه تنهایی نپوسم، (البته، منظورم از تنهایی تنهایی ننوشتنه. رونوشت به عزیز دلم) هر مطلبی رو که می نویسم هم تو ورد پرس بذارم و هم از طریق ایمیل برای یک سری از دوستانم بفرستم که به این طریق دست به دست بشه و به دست همه برسه. خواستم این وبلاگ رو هم به یه دامنه ی مستقیم وصل کنم شاید اینطوری از صد فیلتر رد شدم. دات تی کی رو امتحان کردم که نشد. در کنار اینها یک وبلاگ دیگه که مثل خونه ی اجاره ای واسه من می مونه، آخه خدا شاهده نمی تونم از وردپرس دست بکشم.و هر مطلبی رو که می نویسم و اینجا می ذارم و میل می کنم، اونجا هم بذارم. یه طرحی هم آقا محمد داد که گفت تو فیس بوک بذارمش، تو فیس بوک عضوم، اما دوسش ندارم. خلاصه از این چند راه مطالبمو به شما عزیزان می رسونم. هر کسی هم علاقه داره، لطف کنه ادرس ای میلشو برام بذاره تا به لیستم اضافه اش کنم و خودم مستقیم بعد از نوشتن مطلب براش بفرستم. هم اینجا، وبلاگ اجاره ایم که آدرسش همین خواهد بود قرار خواهد گرفت. این نوشته ها شاید در آینده اگر بخت یاد بود یک کتاب داستان شود. بلکل. اگر دوست دارید از نظر من نویسنده ی این متن هیچ ایرادی ندارد و آزاد است. تنها نام من را پاک کرده و به جای آن به اسم مستعار «رسوا» به اشتراک بگذارید.
آدرس وبلاگ جدیدم که فیلتر نمی باشد این است:http://20ss20.insanejournal.com
اگه دیدین که خطا میده واسه اینه که نباید www بزنید. فقط http اولش باشه کافیه. همین.
در مورد فانوس هم باید بگم که از این به بعد هر هفته تمام سعیم را می کنم که یک قسمتش را حاضر کنم. گاهی اوقات هم پست های دیگری می گذارم بین قسمت های فانوس.
شاد باشید.
حالا بپردازیم به فانوس.
پی نوشت از قسمت اول فانوس: «ندیدم که قویی به صحرا بمیرد.»
فانوس 2
شمائل گویی که سحر خلسه ای سنگین شده باشد، ایستاده بود و گویی رمق هیچ کاری را نداشت. چشمانش در چشمان پامچال گره خورده بود. توانی در خود نمی دید. حتی قدرت نداشت چشمه سار جوشان چشمانش را سدی زند. پامچال با لحنی آرام و پر از آرامش بار دیگر برای اطمینان به آنچه چشمانش می بیند بار دیگر پرسید: سینا، تویی؟
باد وزنده فانوس را به رقص دیوانه وار واداشته بود و با رقص زبیای فانوس نورهای رقصنده روی زمین حسی به سان مرد آتش گرفته و رقصنده در شعله های آتشی که او را احاطه کرده به سینا می داد. حسی به سان جنگلی که در آتش می سوزد و از درد فریاد کمک می کشد. حسی به سان بوته هایی که شعله های بی رحم آتش در کودکیشان مرگشان را رقم زده بود. جنگل رقصنده با باد و هیاهوی دلنوار جیرجیرک های لانه گزیده روی درختان جنگل ذهن هر دویشان را از کار انداخته بود.
گونه ی آتش گرفته ی سینا را حتی باد خنکی که می وزید هم نمی توانست خاموش کند. قلبش تپیدن گرفته بود و به سان اسبی که سوارش با ترس از میدان جنگ می گریزد، می تپید. اشک از چشمانش جاری بود. ذهنش خالی از تمام دنیا شده بود و از کار افتاده بود. تنها چیزی که نشانی از زنده بودنش داشت صدای قلبش بود که با تپشی شدید سرب مذاب درون رگ هایش به جریان در می آورد.
تمام تلاشش این بود که حرکتی بکند و کلمه ای بگوید، اما خاموشی کامل در ذهنش حکم فرما بود. خاموشی ای که تمام وجودش را ناجوانمردانه تازیانه می زد. نفس هایش عمیق بود و به سختی از سینه اش بیرون می آمد، گویی که چیزی از این همه زیبایی در نفس هایش بود و او در تلاشی شکست خورده نمی خواست آن را از دست بدهد.
پامچال هنوز گیج بود منتظر جوابی که به این حس انتظار پایان دهد. او نیز این همه زیبایی را می دید، اما نمی توانست کلمه ای بگوید. خیره در چشمان میشی سینا که در تاریکی چون نوری از دوردست ها می درخشیدند، گم شده بود. نمی توانست خود را از چشمانی که اسیرش کرده بودند بیرون بکشد.
به سان ستارگان آسمان، طلوع کردن در شب و رقصیدن در آسمان بی کران کرشمه ای بود که دامن چین چینی پامچال می پراکند. رقص موهایش در باد و پاشیدن نور روی پوست نازکش، شب را به قلمرو خدایان تبدیل کرده بود.
می تپید و خون می پراکند در ذره ذره ی وجودش؛ گرمای خون رگ هایش را آتش زده بود. زبانش قفل شده بود. دنیای آرام اطراف از طلاطم سنگین موج های درون آنها خبری نداشت. خون می پاشید در رگ های سینا و او را سرخ تر می کرد.
سحری که آسمان بر وجود آنها انداخته بود ، سیاهی جنگل را معنی دار می کرد. جنون این سحر زبان سینا و پاهای پامچال را از کار انداخته بود. رقص درختان در میان تاریکی جنگل و روشنایی فانوس هوا را چنان عطرانگیز کرده بود که ستارگان با شنیدن آن شروع به چشمک زدن کردند.
ذهن سینا به تکاپو در آمد و تمام تلاشش را کرد تا بتواند آنچه در درونش نهان کرده بود و جهنم درونش را شعله ور می کرد به زبان جاری کند. کلمه ها در ذهنش رژه می رفتند. تمام کلمات را به قلبش می فرستاد تا با آنچه در لانه ی سینه اش پنهان کرده بود مقایسه کند و بیابد نابِ آن لحظاتی را که قصد بیان آن را داشت، برای او که شب ها را به دیدار خیالش می آمد و حال چشمان آتشینش در مقابل او بود و ثانیه -هایش را پر التهاب کرده بود. کلمات رفتند و آمدند و ذهن را چنان به حرکت واداشتند که گویا رعدی بر درختی بلند کوبد و به دو نیمه کند آنرا. آری این همان رعدی است که می تواند در میان درخت از صاعقه به دو نیمه شده الماس بیافریند. این همان الماس بود که در ذهنش ایجاد شده بود. برای تابش نور این الماس، باید سنگ صیقل قلبی پاک، آن را جلا دهد. کلمات را به قلبش فرستاد و به آسمان نگاهی انداخت. کلمات قلبش را به جوش آوردند و تپاندند آن ابرنواختر پر التهاب را.
قلبی پاک و آتش گرفته کلمات را جلا داد و الماس را به سوی زبان راهی کرد:
ای که شبهایم را به دیدار خیالت پر رنگ کردی، پر رنگ تر از سیاهی جنگلی سبز که در بیشه زارش گل هایی زیبا می رویند. ای که گل هایی را در ذهنم به تجسم درآوردی که هرگز در این جنگل زیبا به چشمم نمی آمدند. ای که آسمان پر ستاره ی شب از میان موهایت برخواست. ای که دویده ام به دنبالت روز ها و گریسته ام برایت شب ها را. ای تو که خدا را به سجده واداشته ای. تو ای چکاوکی که صدایت نوای ساز را خاموش می کند. ای که بوسه ی تو زنده می کند مردگانی را که قرن هاست در خاک آرمیده اند. ای که پیراهن یوسفی برای یعقوب پرصبری چون من. دوستت می دارم، همچون قطره های بارانی که روی شیشه ی پنجره می افتند و می شویند غبار آن را. بوسه ای از دریای لبانت، آرامشم می دهد. بوسه ای که تو را به آتش می کشد و مرا در آرامش وجودت غرق می کند. ای زیباترین بنفشه ی بهاری، دوستت می دارم، چون سار کوچکی که در دام افتاده باشد. ای پر گل ترین کّشکّر بهاری، می بویمت چنان بوئیدن گل های درخت کّشکّر روئیده در میان چشمه ی زندگی. دوستت می دارم، ای نفرین عاشقی، ای نماز عارفی، ای افرودیت فریبای من.
فاصله تنها همان پرچین بود و اویی که می دوید و نمی رسید به لب های پامچال. فاصله بود، هرچند اندک بود. اما این فاصله دنیا را نصف می کرد. تمام دنیا بی معنی شده بود و هر چه در آن است به تصویر تبدیل شده بود. تمام دنیایی که زنده بود تنها این دو تن بودند و همه ی دنیا خشک شده بود و بی معنی. دیگر حتی صدای قیژ قیژ فانوس هم نمی آمد.
لب های سینا گفت و آتش را برافروخت. چنان آتشی که با باد نفس گرفت و پاشید روی گونه های پامچال. سینا، این ها را گفت به سان چلچله ای که لانه اش آتش گرفته دوید به سوی سیاهی جنگل و قدرت این را هم نداشت که چشم برگرداند و ققنوس را که در آتش می رقصد نگاهی بیندازد. می دوید با هر گام بیش تر گم می شد در سیاهی های رقصنده ی جنگل. می دوید و بیشتر می کرد فاصله ها را. می دوید و می دوید تا گم شد در سیاهی و هیچ نماند از او باقی.
پامچال، پاهایش را که گویی در زمین ریشه دوانده اند نمی توانست حرکت دهد. آتشی وجودش را گرفته بود. آتشی که او را می سوزاند و به رقص وا می داشت. می رقصید و شعله می پراکند روی سبزه های تازه خیس شده از شبنمِ شب. چنان سایه ها را به خم و راست شدن وامی داشت که رقصِ نور فانوس از او عقب می ماند. خم می شد روی چمن ها و برمی خواست همچون ققنوس که بر می خیزد و دست به آسمان می برد. موهایش غرق در باد، می رقصیدند و لحظه های پر باد را می بلعیدند و می شکستند در میان تاریک و روشن شب و نورهای رقصنده ی فانوس. عطر شب، بوی گل های کّشکّر گرفته بود. بویی از اعماق بهشت. بویی از سراپرده ی لحظه های ناب عشق.
پامچال غرق در اندیشه، پای بازگشتن گرفت. کنجکاوی اش کار دستش داده بود و در میان سایه ها گم شده بود. ذهن پامچال بود که حال از سخن ایستاده بود. آرام به سوی ایوان بازمی گشت که صدای قیژ قیژ فانوس برخواست و رقص سایه ها آغاز شد.
به اطاقش بازگشت و پنجره را گشود، هنوز بوی سپیدی می آمد. ذهنش در گیر سپیدی ای شده بود که در حبابی زندانی شده و حباب هر لحظه بزرگتر می شد طوری که نمی توانست تجسمش کن. به درختان جنگل خیره شد و نقشی از زیبایی در آن دید. به پرچین نگاهی انداخت و به جایی که شمائل را هر شب می دید. دیگر نبود. ته دلش خالی شد. دیگر گویی نمی توانست جنگل و پرچین را بدون شمائل تصور کند. هرچه نگاه کرد هیچ ندید و نا امید از تلاشی طولانی پنجره را بست و نشست روی تختش.
با خود اندیشید؛ تا این لحظه لذت دیدن کسی را چنین بی پروا نداشت. تا حال، لذت شنیدن صدایی پراز آتش و گرما را چنین بی مهابا نخواسته بود. دلش سینا را می خواست. دلش می خواست که گم شود در آغوشش. دلش می خواست که دست های سینا را در تک تک تارهای موهایش حس کند. دلش می خواست تمام جوهر هستی را بمکد.
زیبایی که تا حال از دنیا تنها همان حیاط زیبا را می دید، چشم باز کرده بود. دیگر این حیاط برایش زیبایی نداشت. حس پرواز گرفته بود و با خود می اندیشید که چه می شد اگر بال داشتم و به دنبال سینا می دویدم و سایه اش را دنبال می کردم و ناگاه همچون عقابی بر سرش فرو می افتادم و او را برای خود به لانه ام می بردم. خود را در آسمان می دید که پرواز می کند بر فراز جنگل رقصنده با باد و می گردد به دنبال سایه ای که ترسانده بودش و گفته بودش از نهان ذهنش و آتش زده بود لب هایش را.
نفس در سینه اش نمی ماند و همچون شراره های آتش به بیرون می ریخت. می پاشید روی در و دیوار اطاقش و گل های بالشتش. خستگیس او را در بر گرفته بود و تابی برایش نمانده بود. صدای قیژ قیژ فانوس می آمد و گوشه ی چشمش به چشمه ای بود که عکسش را کنار طاقچه ی پنجره گذاشته بود. دیگر گویی دلش از پنجره کندنی نبود، اما ابری سفید از گوشه های چشمانش او را در خود غرق می کرد. ابر می آمد و او بیش تر از پیش در خواب خویش غرق می شد.
سینا رفته بود و خواب آمده بود. صدای قیژ قیژ فانوس می آمد.
شاد باشید.
