پاینده ایران
درود.
سر خوشی ها خوش خوراک را بپرستید! سیگار های سنگین را بپرستید! سپیدی را بپرستید! خاطرات را بپرستید! هم پیمانه ی پاک را بپرستید! آسمان را بپرستید! آزادی را بپرستید!
آزادی را ترجمه کنید به زبان هایی که خورشید را در شب مجبور به طلوع کند. زیبایی هایی زمین را ببینید و بوسه ها را برچینید. دنیای پاکی بسازید که در آن به آزادی همه احترام گذاشته شود. بیایید برای پاک بودن، ثانیه ها را غرق در بوی باده و بوسه ی یار کنیم. مزه ی تلخ باده را روی زبان حس کنید و شیرینی بوسه را به یاد سپارید.
آزادی را گرامی دارید. اجازه بگیرید، تنها زمانی که اجازه داشتید، آزادی را بگیرید؛ و تنها تا زمانی که به شما اجازه داده شده، آزادی را بگیرید. برای بی پروا دوست داشتن، قلب خود را همچون فرش سرخی زیر پاهای مهربان ترین ها پهن کنید، آزادی تان را تقدیمش کنید، به شرط آنکه قانون آزادی را بداند. مرز های آزادی همچون دیوارهایی هستند که گذر از آنها برابر شکستن حریم ها است. هرگز برای عبور از این دیوارها نردبان نگذارید. و هرگز به کسی اجازه ی عبور از دیوار آزادیتان را ندهید. آنان که آزادی را با عقاید ترجمه می کنند باید پیش از شکستن حرمت ها اجازه بگیرند. عقاید من تا زمانی محترم است که با عقاید دیگری هم پوشانی نداشته باشد. زمانی می توانم آن قسمت از آزادی خود را بر آزادی آنکه با او هم پوشانی دارد تحمیل کنم که از وی اجازه بگیرم و این تحمیل تا زمانی ادامه خواهد داشت که وی تعیین می کند.
زمانی به خود اجازه بدهید که ماه را بر بلندای کوه ها ببینید، که خود را به بالای کوه رسانده باشد، چرا که شما حق ندارید برای لذت خویش، شاخ و برگ های درختان را اَرّه کنید. از آسمان اجازه بگیرد، و بدون اجازه ی آسمان چهره ی ماه را نبینید. بدون گریه هرگز قطره های باران را نبوسید. کلمه ها حرمت دارند. دنیایی بسازید که شب هایش با عطر شب بو ها و نور ماه زیبا شوند. برای آسمان ها سوغاتی بیاورید، حتی اگر بی سرزمینی باشید که از عمق تاریکی ها آمده باشد.
تیله های سرخ و آبی را هدیه کنید، چرا که امید می دهید. شب ها را با فانوس مهربانی روشن کنید تا برایتان چراغانی کنند لحظه ها را. نامه های تان را بار دیگر بنویسید و تمام کلمات بی حرمت را از آن بزدایید. چرا که دنیا ی پاک برای کلمات ارزش قاﺋِل است. قلم ها را به ناله نیاندازید. قلم ها تنها باید برای نوشتن نامی خاص، جوهر را با گریه پیوند دهند.
پشت سر پل های شکسته گریه مکنید؛ پل هایی بسازید از جنس مهربانی و دست های تان را گِرِه کنید در هم، تا سرمای زمستان را، گرمایشان؛ ذوب کند، و یخ های نشسته روی برگ های گل ها را به شبنم بدل کند.
آواره های عاشقی که، در نیمه های شب قدم می زنند، سایه هایی نیستند برای ترساندن؛ زیباترین نغمه های عاشقی را باید از لب هایی شنید که بدون اینکه لبی را بوسیده باشند، زیبایی شعرهایشان لب هایی را می بوسد که لحظه به لحظه زمزمه می کنند اش. زیبایی در نورهایی است که کم رنگ و بی نوا روی ترک های خیابان می افتند و قدم هایی که دانه های برف را می شمارند، بدون دستی برای گرفتن دست هاشان. دستانی که عمری با خاطرات برف بازی کرده اند. دستانی که پاکی کودکانه شان ذهن هر انسان آزادی را به جنبش وا می دارد. به سلامتی تمام دستانی بنوشید که باده را برای درختان صحرا ریختند، اما جرعه ای ننوشیدند؛ آنان بودند که شعر آزادی و عشق را سرودند. برای خون هایی که به پاس آزادی رفت و کابوس ها را از لحظه هامان زدود. برای پاکی های آزادگانی که هنر را برای تمام سردی ها ترجمه کردند. برای آنان که گفتند: ‘عشق سخت است، آندم که معشوق دور است’. برای تمام آنان که هرگز کسی را به سر سپردن، و از دست دادن آزادیشان تشویق نکردند. برای آنان که سنگ ها را روی پیشانی خود دیدند و خون صورتشان را با دست های باران شستند. برای تمام مهربان هایی که در کنار دریا بوسه را تقدیم خورشید صبح گاه کردند. برای خورشیدی که هرگز ماه را به عقد خود در نیاورد، تا آزادی اش را نگیرد. خورشیدی که هرگز نورش را بر شب ماه تحمیل نکرد. خورشیدی که هرگز مهتاب شب های عاشقان را به هم نزد. برای مهتابی که هرگز نگذاشت قصه ها به پایان رسند. برای کلماتی که لب ها را عاشق کردند و به یاد لب هایی که هرگز بوسیده نشدند.
کابوس های بیداری را تنها با باده و مهربانی می توان به کنج ذهن فرستاد. بیایید برای آزادی نماز به پای داریم. بیایید برای مهربانی های ساقی نماز بگذاریم. بیایید برای تمام مهربانان این جهان نماز گذاریم. بیایید نمازهایمان را با شعر مهربانی آغاز کنیم. بیایید شعر بپراکنیم. بیایید مهربانی بپراکنیم، تا زمین هرگز از خستگی هایش برایمان نگوید. بیایید زمین را با گل پر کنیم تا هرگز قناری ناله نکند. تمام شبانه ها را در پاکی غرق کنید. تمام عطرهایتان را بوی مهربانی کنید. شبها تان را نیلوفر باران کنید. شمع روشن کنید تا باده برایتان از پاکی بگوید. شب هایی که شمع های پاکی را برای روشن کردن اتاق مهربانی با باده می شویید، خاطره ی آزادی را برایتان همچون پاک کردن اشک از چشم های درختان پیر و تشنه شیرین می کند.
دستان آزادی را بگیرید و خود را در آغوش آزادی رها کنید. لب های آزادی را ببوسید، هر چند خونی است، و برایش از مهربانی شعر بخوانید.
آزادی را بپرستید!
شاد باشید.
پ.ن) – مستی با یک پیک و تنها حس تمام آنچه روزی در وجودم، مرا به قَلَیان وا می داشت.
34.080000
49.700000