در میان قطره های شب!

پاینده ایران

درود.

در شب های مستی، آغوش های داغ، آرزوی مستان است. مستی با خدایان حال دیگری دارد. پیاله های ناب ای که خداوند با شور مستی اَش برایت پُرکُنَد، اُبهت خدایی در وجودت ایجاد می کند. گذشته ها در وجودت به قَلَیان در می آیند. شب های پُر حَرف با دوستان قدیم در گوشت زمزمه می کُند، گوش هایت پُر می شود از زمزمه هایی اَزَلی؛ و در ناکُجای ذِهنَت جایی برای سایه ها باقی نمی ماند.

آسمان پُر از ستاره های رنگارنگی است که چشمک زنان جشنِ آرامشت را به شادی نِشَسته اَند. فانوس های روشن، سُرخی لب ها را در تاریکی مانند لذت باده ی ناب، گیرا می کنند. رقص در میان سبزی درختان، و غرق شدن در سایه های بی مثال درختان حسِ آفرینش را روی گونه هایت می پاشد.

آزادی را در آغوش می گیری و آرام در گوشَش زمزمه می کنی: تنها منم که یاریَت می کُنم! در میان هفتاد و دو آزادمرد، رقص کُنان و پای کوبان به شادی می پردازی، در آسمان چَشم ها گم می شوی. در دریای سُرخِ چشمان، غرق می شوی. رَفته ها را فراموش می کنی و با خود پیمان آزادی می بندی.

برای آنکه با تو بودن را حس می کُند، ثانیه شُماری می کنی. اجازه می گیری که آزادی اش را بگیری و می گیری؛ هر لحظه که اِراده کند؛ آزادی را به او بر می گردانی. اما تو آزادی را نمی بَخشی. می اُفتی روی چَمَن ها و سیر از شبنم صبح گاه می شوی. غرق در پاکی برف ها از خواب بر می خیزی وبا نور خورشید وضو می گیری تا نماز آزادی اقامه کنی. با گُنجِشکَکِ اَشی مَشی هم صدا می شوی و سرودِ پاکی می خوانی. با ستاره ها می رقصی و با لجن های سبز کف مرداب عشق بازی می کنی.

در سرزمین بوف های کور قدم می زنی و چشمانت را می بندی، تا چهره ی زیبای عشق را تجسم کنی. رنگ ها در هم می آمیزند و رنگین کمان سحر را می سازند. چِلچِله ها نَغمه ی آزادی را روی سَرهای بُریده ی هم نوعان خویش می خوانند. خورشید بر می خیزد و شب را به تنگنای تنهایی شب هایش را می فرستد.

درختان سبز شده اند. آنها که مرده اند، ایستاده مردند!

 شاد باشید.

نوشتن دیدگاه

دسته دل نوشته, دل بستگی ها

قفس!

پاینده ایران

درود.

 به یاد روزهای پُر دردی می اُفتم که گذشته اند. امروز پُردرد را با لبخند می گذرانم، تنها به خاطر این که آموختم راهی ندارم. شرایط این است و آزادم برای زندگی کردن. می توانم تمام اَش کنم، اما هنوز لذت لب ها و آتش باده را دوست دارم. هنوز از خاکستر ذهنم بوی آتش می آید. هنوز وقتی در مستی صدای سیاوش را می شنوم، با او هم صدا می شوم: هم ترانه یاد من باش!

دلم هوای آسمان کرده است. دوست دارد در بی کران ها پرواز کند. حسِ عقابی را دارد که در قَفَس به یاد سایه اش روی زمین، در حین پرواز می اُفتد. هنوز دلم آرزو می کند با نگاهی تا حادثه پَر بِزَند. دیگر بر نمی تابد این همه گِرِهِ گُم را. دلم می خواهد بمیرد شاید! شاید در حال اِحتضار است و تمام حواسش به یکباره جمع شده! مگر دلم نمره بود؟ مگر نمی گفت باید سنگ بود؟ آیا دلم مرده بود؟ یا در کُما بود؟ دلم را چه شده؟ باده که می نوشم، دلم نوشتنش می گیرد! من مانده ام چه کنم با این دل؟!

شاید آن را به دخترکی نقاش بسپارم تا نقشش را بر تار و پود قاب اندازد. شاید آن را به زنی فرش باف دهم، تا رج زندش بر دار قالی. شاید آن را به دخترکی بسپارم تا در دست در دست با آن برقصد. شاید به دخترکی سپارَمَش که ناله ی ویولون را از کشیدن آرشه در آسمان پراکنده کرده است. شاید آن را به دخترکی دهم که بار اول بود پِیکَش را بلند می کرد. شاید هم آن را به دخترکی بسپارم که بوسه ی اول را از عشق دریافت خواهد کرد. شاید آن را به پیر زنی دهم که برای نوه هایَش تخم مرغ رنگ کرده درست می کند تا عیدی به آن ها دهد. شاید آن را به زنی دهم که به یاد عطر بارون زده ی گل های پونه، پاهای خسته اش را به هوای بوی خانه روی جاده می کشد. شاید آن را به دخترکی نَسپارم.

شاید آن را به پسرکی سرخوش سِپارم تا در تنهایی هایش غرق شود. شاید آن را به جَوانَکی سپارم تا عاشق شود. شاید آن را به مردی سپارم که وقتی دِلَش شکست، دل من جای آن باشد. شاید آن را به پیرمردی بسپارم که آرزوی هم صحبتی دارد. شاید آن را به پسرک شاعری دهم تا برایش گریه کند. شاید آن را به جوانکی مَست دهم تا سیراب عشق و مست بوسه کُنَدَش. شاید آن را به پسرکی دهم که برای بار نخست بَد مَستی کرده تا در کوچه ها با او هم فریاد شود و سر دهد: آخ که دیگه فرنگیس!!! شاید آن را به پسرکی نَسپارم.

رفتن و دویدن در بیشه زار خاطره ها، مستی را چندین برابر می کند. سایه های اِنتهای ذهنم روبروی چشمانم قرار می گیرند و غرق در اَشکهایم می شوند، رقصان رقصان شِنا می کنند در میان چشمانم و صدای ناله ی ویولون در گوشم می پیچد. ذهنم در تکاپوست. سرخ ها را از شاخه می چیند و جدا می کند. بر می خیزم و بی صدا می رقصم. یک، دو، سه، چهار، پنج، ناله ی ویولون تندتر شده و پاهایم را هرچه تند می توانم روی زمین می کوبم. دیگر توان ندارم، اما نه ویولون و نه ذهنم قصد ایستادن دارند.

آن دو قفس را شکسته اند و دلم را در راه آسمان به پرواز درآورده اند. دلم همچون عقاب طلایی در آسمان بال می گشاید و چشمانم جُز آبی آسمان هیچ نمی بینند. گوشهایم تنها صدای پرشور و سراسیمه ی ویولون را می شنوند. ذهنم بر آتشی که برپا کرده باده می پاشد. باده ای از جنس تاب ترین افکار!

دلم را آزاد کردم و به آسمان سپردم.کنون بی دل شده ام و هنوز جانم باده می خواهد. منم آن دایم الخمر بی خدا! منم آن سایه ی پاشیده شده روی برگ های درختان. منم فرزند زمین و زاده ی تاک!

شاد باشید.

پانوشت ندارد.

نوشتن دیدگاه

دسته مغز نوشته, دل نوشته, دل بستگی ها

سرخوشی های خوش خوراک!

پاینده ایران

درود.

سر خوشی ها خوش خوراک را بپرستید! سیگار های سنگین را بپرستید! سپیدی را بپرستید! خاطرات را بپرستید! هم پیمانه ی پاک را بپرستید! آسمان را بپرستید! آزادی را بپرستید!

آزادی را ترجمه کنید به زبان هایی که خورشید را در شب مجبور به طلوع کند. زیبایی هایی زمین را ببینید و بوسه ها را برچینید. دنیای پاکی بسازید که در آن به آزادی همه احترام گذاشته شود. بیایید برای پاک بودن، ثانیه ها را غرق در بوی باده و بوسه ی یار کنیم. مزه ی تلخ باده را روی زبان حس کنید و شیرینی بوسه را به یاد سپارید.

آزادی را گرامی دارید. اجازه بگیرید، تنها زمانی که اجازه داشتید، آزادی را بگیرید؛ و تنها تا زمانی که به شما اجازه داده شده، آزادی را بگیرید. برای بی پروا دوست داشتن، قلب خود را همچون فرش سرخی زیر پاهای مهربان ترین ها پهن کنید، آزادی تان را تقدیمش کنید، به شرط آنکه قانون آزادی را بداند. مرز های آزادی همچون دیوارهایی هستند که گذر از آنها برابر شکستن حریم ها است. هرگز برای عبور از این دیوارها نردبان نگذارید. و هرگز به کسی اجازه ی عبور از دیوار آزادیتان را ندهید. آنان که آزادی را با عقاید ترجمه می کنند باید پیش از شکستن حرمت ها اجازه بگیرند. عقاید من تا زمانی محترم است که با عقاید دیگری هم پوشانی نداشته باشد. زمانی می توانم آن قسمت از آزادی خود را بر آزادی آنکه با او هم پوشانی دارد تحمیل کنم که از وی اجازه بگیرم و این تحمیل تا زمانی ادامه خواهد داشت که وی تعیین می کند.

زمانی به خود اجازه بدهید که ماه را بر بلندای کوه ها ببینید، که خود را به بالای کوه رسانده باشد، چرا که شما حق ندارید برای لذت خویش، شاخ و برگ های درختان را اَرّه کنید. از آسمان اجازه بگیرد، و بدون اجازه ی آسمان چهره ی ماه را نبینید. بدون گریه هرگز قطره های باران را نبوسید. کلمه ها حرمت دارند. دنیایی بسازید که شب هایش با عطر شب بو ها و نور ماه زیبا شوند. برای آسمان ها سوغاتی بیاورید، حتی اگر بی سرزمینی باشید که از عمق تاریکی ها آمده باشد.

تیله های سرخ و آبی را هدیه کنید، چرا که امید می دهید. شب ها را با فانوس مهربانی روشن کنید تا برایتان چراغانی کنند لحظه ها را. نامه های تان را بار دیگر بنویسید و تمام کلمات بی حرمت را از آن بزدایید. چرا که دنیا ی پاک برای کلمات ارزش قاﺋِل است. قلم ها را به ناله نیاندازید. قلم ها تنها باید برای نوشتن نامی خاص، جوهر را با گریه پیوند دهند.

پشت سر پل های شکسته گریه مکنید؛ پل هایی بسازید از جنس مهربانی و دست های تان را گِرِه کنید در هم، تا سرمای زمستان را، گرمایشان؛ ذوب کند، و یخ های نشسته روی برگ های گل ها را به شبنم بدل کند.

آواره های عاشقی که، در نیمه های شب قدم می زنند، سایه هایی نیستند برای ترساندن؛ زیباترین نغمه های عاشقی را باید از لب هایی شنید که بدون اینکه لبی را بوسیده باشند، زیبایی شعرهایشان لب هایی را می بوسد که لحظه به لحظه زمزمه می کنند اش. زیبایی در نورهایی است که کم رنگ و بی نوا روی ترک های خیابان می افتند و قدم هایی که دانه های برف را می شمارند، بدون دستی برای گرفتن دست هاشان. دستانی که عمری با خاطرات برف بازی کرده اند. دستانی که پاکی کودکانه شان ذهن هر انسان آزادی را به جنبش وا می دارد. به سلامتی تمام دستانی بنوشید که باده را برای درختان صحرا ریختند، اما جرعه ای ننوشیدند؛ آنان بودند که شعر آزادی و عشق را سرودند. برای خون هایی که به پاس آزادی رفت و کابوس ها را از لحظه هامان زدود. برای پاکی های آزادگانی که هنر را برای تمام سردی ها ترجمه کردند. برای آنان که گفتند: ‘عشق سخت است، آندم که معشوق دور است’. برای تمام آنان که هرگز کسی را به سر سپردن، و از دست دادن آزادیشان تشویق نکردند. برای آنان که سنگ ها را روی پیشانی خود دیدند و خون صورتشان را با دست های باران شستند. برای تمام مهربان هایی که در کنار دریا بوسه را تقدیم خورشید صبح گاه کردند. برای خورشیدی که هرگز ماه را به عقد خود در نیاورد، تا آزادی اش را نگیرد. خورشیدی که هرگز نورش را بر شب ماه تحمیل نکرد. خورشیدی که هرگز مهتاب شب های عاشقان را به هم نزد. برای مهتابی که هرگز نگذاشت قصه ها به پایان رسند. برای کلماتی که لب ها را عاشق کردند و به یاد لب هایی که هرگز بوسیده نشدند.

کابوس های بیداری را تنها با باده و مهربانی می توان به کنج ذهن فرستاد. بیایید برای آزادی نماز به پای داریم. بیایید برای مهربانی های ساقی نماز بگذاریم. بیایید برای تمام مهربانان این جهان نماز گذاریم. بیایید نمازهایمان را با شعر مهربانی آغاز کنیم. بیایید شعر بپراکنیم. بیایید مهربانی بپراکنیم، تا زمین هرگز از خستگی هایش برایمان نگوید. بیایید زمین را با گل پر کنیم تا هرگز قناری ناله نکند. تمام شبانه ها را در پاکی غرق کنید. تمام عطرهایتان را بوی مهربانی کنید. شبها تان را نیلوفر باران کنید. شمع روشن کنید تا باده برایتان از پاکی بگوید. شب هایی که شمع های پاکی را برای روشن کردن اتاق مهربانی با باده می شویید، خاطره ی آزادی را برایتان همچون پاک کردن اشک از چشم های درختان پیر و تشنه شیرین می کند.

دستان آزادی را بگیرید و خود را در آغوش آزادی رها کنید. لب های آزادی را ببوسید، هر چند خونی است، و برایش از مهربانی شعر بخوانید.

آزادی را بپرستید!

شاد باشید.

پ.ن) – مستی با یک پیک و تنها حس تمام آنچه روزی در وجودم، مرا به قَلَیان وا می داشت.

نوشتن دیدگاه

دسته مغز نوشته, ایران, دل نوشته, دل بستگی ها